سفارش تبلیغ
صبا ویژن
[ و از او پرسیدند : خدا چگونه حساب مردم را مى‏رسد با بسیار بودن آنان ؟ فرمود : ] چنانکه روزى شان مى‏دهد با فراوان بودنشان . [ پرسیدند : چگونه حسابشان را مى‏رسد و او را نمى‏بینند ؟ فرمود : ] چنانکه روزى‏شان مى‏دهد و او را نمى‏بینند . [نهج البلاغه]
دل نوشته ی یک دیوانه

نتیجه تصویری برای عکس غمگین از خیانت

آن شب شب نحسی بود …

با او تماس گرفت : چرا ؟ مگه من چی کار کردم ؟

دختر در جوابش : تو … نه عزیزم تو خیلی پاکی … ولی من … تو لیاقتت بیشتر از منه …

گفت : این حرفا چیه ؟ تو می دونی یا من ؟ من دوست دارم … به خدا بدون تو می میرم …

دختر گفت : این از اون دروغا بودا … ولم کن … ازت خسته شدم … تو زیادی عاشقی …

پسر : مگه بده آدم عاشق باشه … ؟

دختر : آره واسه من بده … عشق دروغه …

پسر : نه به خدا من عاشقتم …

دختر : ولم کن حوصلتو ندارم …

پسر آهی کشید و گفت نه تو رو خدا نمی خوام از دستت بدم …

صدای قطع شدن مکالمه آمد …

تازه به خانه رسیده بود … وارد اتاقش شد و با دیدن عکس او در پشت زمینه ی کامپیوترش ، اشکش جاری شد …

آهنگ مورد علاقه ی او را گذاشت تا پخش شود …

به اواسط آهنگ رسیده بود که بغضش ترکید …

بود و نبودم … همه وجودم … آروم جونم … واست می خونم … دل نگرونم اگه نباشی بدون چشمات مگه میتونم ؟

گرمی دستات … برق اون نگاه … یادم نمیره طعم بوسه هات … کاشکی بدونی اگه نباشی … می شکنه قلبم بی تو و صدات …

و می گریست …

بدون شام خوردن به رختخواب رفت … و با فکر او به خواب …

ساعت 3:12 بامداد بود … از جا پرید … خواب او را دیده بود …

بلند شد و روی تختش نشست … به بی معنی بودن زندگی بدون او پی برده بود …

نمی خواست دیگر با هیچ کسی باشد … پیامکی ارسال کرد :

” الان که این پیامک رو می خونی جسمم با تو غریبه شده ولی بدون روحم همیشه دوست داره ، دیدار به روز بیداری بدن ها … دوستت دارم … بای “

به بیرون از اتاقش رفت … داخل آشپز خانه شد …

پنجره ی آشپز خانه به اندازه ی او بزرگ بود …

داخل کوچه را نگاهی کرد …

سکوت در کوچه ی ساختمانشان فریاد می کشید …

پنجره را باز کرد …

  


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط mohammadhussaini 94/1/9:: 7:9 عصر     |     () نظر